با تشكر فراوان اگه وقت داريد اين داستان ها را دوباره نويسي كنيد تا بشه به شكل بهتر از اون ها استفاده كرد
| دنديل / غلامحسين ساعدي / داستان كوتاه |
|
|
|
| دستنوشتهها - كتاب | ||
| دوشنبه ، 25 آذر 1387 ، 15:20 | ||
|
دنبال كتابي از ساعدي به نام «عزاداران بيل» ميگشتم. نيست. هيچ جا. گفتند: دست دوم فروشيها را بگرد. گشتم نبود. حتا تو تهران به اون درندشتي، تو زيرزمينهاي خفن و ... هم نبود. بالاخره به كتابي به نام «دنديل» راضي شدم:
«دنديل» مجموعهي 4 داستان هست: دنديل، عافيتگاه، آتش، من و كچل و كيكاووس و اما دنديل: جايي خواندم كه: «دنديل اسم محلهاي بوده در حلبي آبادهاي جنوب تهران آن موقع (سالهاي چهل). چيزي مثل شهر نوي فقير فقرا.» داستان از زبان فرزند پيرمردي بيان ميشود كه قهوهخانهاي در دنديل دارد. داستان با نمايش بدبختي اين خانواده آغاز ميشود. پيرمردي مريض، پسر معتاد و هميشه خمار و فضايي سرد و بيروح. ماجراي داستان دربارهي دختري زيبا رو به نام «تامارا»است كه پدر خلورزش او را به دنديل آورده تا او را شوهر دهد فارغ از اين كه دنديل شهر فاحشهها است. شهري كه همهي زنهاي آن در جواني فاحشهاند و در پيري اجارهدهندهي فاحشه. تامارا، دختري كم سن و سال باكرهاي است كه قرار است به فردي كه خوب پاي او پول خرج كند اجاره داده شود تا خرج درمان «خانمي» (فاحشهي پيري كه تامارا را پيدا كرده و در خانهاش از او نگهداري ميكند) فراهم شود. براي اين كار خانمي از «زينال» ميخواهد كه چنين مشترياي بيابد و زينال اين قضيه را به «پنجك» و «مميلي» (پسران پيرمرد قهوهخانهچي) ميگويد.
خبر حضور تامارا دنديل را پر كرده است. اسدالله (پاسبان دنديل) ميخواهد تامارا را ببيند. بحثي بين آنها در ميگيرد كه حاصل آن پيشنهاد اسدالله پاسبان براي بازاريابي دختر است: نشان دادن عكس دختر به مشتريها. اسدالله به آنها ميگويد كه مشتري خوبي براي او دارد كه خوب پول پايش ميريزد. مشتري او يك افسر آمريكايي است. همهي شخصيتها بسيج ميشوند كه دنديل را بيارايند تا آقاي افسر لذت بيشتري ببرند: خانمي مامور طبخ غذا و تهيهي مشروب براي وي ميشود. پيچك و مميلي مسئول آوردن وي از كنار جاده به دنديل ميشوند. پيرمرد قهوهچي زنبوركها را براي روشنايي راه افسر براي رسيدن به خانهي خانمي آماده ميكند. افسر ميرسد. همهي دنديليها به جلوي قهوهخانه آمدهاند تا اين افسري را كه قرار است پول خوبي به خانمي بدهد و آغازي باشد براي ورود مشتريهاي پولدار به دنديل ببينند... افسر شب را با تامارا ميخوابد. صبح برميخيزد. ... در خانهي خانمي باز شد و آمريكايي با خندههاي بلند آمد بيرون... آمريكايي رسيد به پشت قهوهخانهي بابا، زيپ شلوارش رو كشيد پايين و در حالي كه سوت ميزد، شروع كرد به شاشيدن... پنجك كه لرزش گرفته بود گفت: «هاي اسدالله، اسدالله! تو نذاشتي باهاش طي كنيم. حالا خودت بهش بگو پول بده. تقصير ماست كه بهش عزت كرديم... تو گفتي بهش برميخوره...» سركار اسدالله كه عقب عقب ميرفت، گفت: «نه پنجك نميشه چيزي بهش گفت؛ نميشه ازش پول خواست. اين مثل من و تو نيس، اين آمريكاييه. اگه بدش بياد، اگه دلخور بشه، همهي دنديل رو به هم ميريزه؛ همه رو به خاك و خون ميكشه»
پ.ن:
1. فضاي دههي 40 رو فرض كنيد. دنديل=ايران، تامارا=منابع مالي و معنوي ايران، اسدالله=شاه، پنجك و مميلي و زينال و خانمي=نميدونم مردم يا اطرافيهاي شاه يا گروههاي موافق حضور آمريكاييها در ايران يا تركيبي از اينها، بقيهي فاحشهها كه دل پري از خانمي داشتند= گروههاي مخالف و پيرمرد قهوهچي=يه پدر ايراني. عجب داستاني.... 2. ميدونم كه كار اخلاقياي نيست اما به در ابتداي متن گفتم و هزارتا دليل صد تا يه غاز ديگه براي توجيح اين رفتار زشت، اينجا رو فشار بدين تا كتاب دنديل رو تو نسخهي PDF دريافت كنيد. من همينجا از تمام نويسندهها، انتشاراتيها و مردم به خاطر اين كار عذر ميخوام اما حيفه از دستش بدين. 3. اين هم چند تا عكس از مرحوم دكتر غلامحسين ساعدي:
شهران طبری ـ بزرگ علـوی ـ غلامحسین ساعـدی و م.سحــر
احمد شاملو و غلامحسين ساعدي
غلامحسين ساعدي
آرامگاه غلامحسين ساعدي در فرانسه
غلامحسين ساعدي
غلامحسين ساعدي در زندان اوين
4.اين چند تا متن هم دربارهي اون مرحوم هست: |












