Ali Nikooee (namnamir) in Twitter Ali Nikooee (namnamir) in Facebook Ali Nikooee (namnamir) in Google Reader Ali Nikooee (namnamir) in Flickr Ali Nikooee (namnamir) in Feedburner Ali Nikooee (namnamir) in Friendfeed Ali Nikooee (namnamir) in Youtube Ali Nikooee (namnamir) in Yahoo answers
زندگي گله‌اي با طعم 300 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
دست‌نوشته‌ها - اجتماعي
چهارشنبه ، 15 فروردين 1386 ، 21:30
مي‌خواهم درد دل کنم. مي‌خواهم بگويم، نه مي‌خواهم فرياد بزنم. اصلاً اين جوري نمي‌شود. نه با جمله‌هاي اديبانه مي‌شود و نه با بازي با کلمه‌ها.

بگذاريد تا با تبريک سال نو شروع کنم. به ياري پروردگار سال خوب و خوش و همرا با پيروزي و بهروزي داشته باشيد. من هم خوبم و سال خوبي رو شروع کردم!!! با ديدن فيلم 300. فيلمي با کلي زرق و برق که نتوانست مرا بيشتر از 10 دقيقه مجذوب کند. خيلي فکر کردم که چرا جنگ خشايار با اسپارت. اين همه واقعه در دنيا بود. اصلاً مگر مجبور هستند که عين واقعيت رو بيارورند؟ مگر نه اين که ارباب حلقه‌ها يکي از بهترين فيلم‌ها بود و...؟ بگذاريد قبل از ادامه چندتا از صحنه‌هاي فيلم را تعريف کنم:

فيلم با يک بچه که به دنيا آمده و قرار است اسپارت باشد شروع مي‌شود. يک نماي باز (Long Shot) از پيرمردي که بچه‌اي را روي دستش گرفته (يه موقع فکر نکنيد که شبيه فيلم شيرشاه (Lion King) هست، نه اين جوري‌ها هم نيست). فيلم با نماي‌نزديک (Close Up) از يک بچه (که به نظر مي‌رسد همان کودک است) ادامه پيدا مي‌کند. با تلاش تمام فنون رزمي را فرامي‌گيرد و تمام سختي‌ها را تحمل مي‌کنه تا به کشورش خدمت کند و جالب اين‌جاست که اين بچه دور از مهر مادري نيست. اگر اشتباه نکنم در مقابل يک بچه هست که مروج خشونت و وحشي‌گري است. تنبيه مي‌شود. از مادرش جدا مي‌شود. قصي القلب مي‌شود و ... . چند دقيقه‌اي را تا بزرگ شدن اين بچه(ها) سپري مي‌کنم. نماي بازي را مي‌بينم که يک مرد مهربان با همسرش صحبت مي‌کند و عاشقانه به پسرشان که با لطافت تمام فنون رزمي را مي‌آموزد نگاه مي‌کنند. پسرک احساس خستگي مي‌کند. مربي‌اش او را به آغوش مي‌گيرد. پسرک از او جدا مي‌شود. به سمت مادرش مي‌دود. به سمت مرد مهربان که موهاي فرفري دارد. ريش کوتاه و چهره‌اي ميهن‌پرستانه و مصمم (با کارها، روحيه و کردارش منو ياد رستم مي‌اندازد. به ويژه موقع فراگيري فنون رزمي). آدم مهربان ديگري سرمي‌رسد و در گوش پادشاه خوش‌قلب خبر مي‌دهد که خشايار خواهان تسليم اسپارت به سپاه پارس (توجه داشته باشين که هميشه ايران مظهر ايرانيان مسلمان شده هست که بعد از اسلام به در اين منطقه زندگي مي‌کردند ولي پارس کل سرزمين آريايي هست. هميشه ايرانيان مردمان سنگ‌دل و متعصب و بي‌فرهنگي هستند و پارسي‌ها -که هميشه خادم تاج و تخت بودند- مظهر فرهنگ غني ايراني هستن و بيش از nهزار سال تمدن دارن و...) هست. بعد از رفتارهاي ميهن‌پرستانه به سمت لابي مي‌رند. با پيک سپاه پارسي روبه‌رو مي‌شوند. مردي سياه‌چرده. زشت. گشوار به گوش و بيني. چشم‌هاي از حدقه بيرون‌زده (ياد مردمان قبيله‌هاي آفريقا مي‌افتم. با همان قيافه. با همان زيورهايي که به خودشون آويزون مي‌کنن و...). با لباسي بين عرب‌هاي بعد از اسلام و افغان‌هاي امروزي. دشداشه. عمامه (با رفتارهاشون منو ياد القاعده مي‌انداختند). پيک با اعتماد به نفس کامل مي‌گويد که اگر مي‌خواهيد به اسپارت حمله نشود. زن‌ها و بچه‌ها کشته نشوند. با خاک يکسان نشيويد و ... بايد شهر را تسليم ما کنيد و ما هم شما (پادشاه اسپارت) را تبعيد مي‌کنيم تا در رفاه زندگي کنيد. پادشاه مهربان نگاهي به شهرش مي‌اندازد. زن و کودکي را مي‌بيند که از تسليم شهر ناراضي‌اند. همسرش را که از جنگ ناراضي است (خيلي شبيه رفتن محمدرضا پهلوي از ايران بود. شباهت اين هست که محمدرضا از ايران رفت چون گفت اين خواست مردمه و اين‌جا، نگاه اون زن و کودک هم همين رو مي‌گفت و تفاوت از اين بابت بود که محمدرضا از جونش ترسيد و رفت ولي اين پادشاه مهربون نه ترسي از سپاه ميليوني پارسيان داشت و نه با تکنيک‌هاي سينمايي اين اجازه به بيننده داده مي‌شده که به سمت چنين فکري بره). ولي او زندگي با ننگ کنار همسرش را نپذيرفت و با ميهن‌پرستي تمام به خاطر اين که مردمش هيچ آسيبي نبينند و فقط و فقط به خاطر مردمش -و نه حفظ قدرت و ...- فرياد زد که حاضر نيست اين کار را بکند. با حرکتي زيبا که دوربين و آهنگ و جلوه‌هاي ويژه و فضاي موجود آن را ياري مي‌کردند پيک بدبختي و ننگ را به داخل گودالي عظيم که پشت سر پيک بود انداخت. همراهنش را هم. پادشاه فرياد مي‌زد که زنده‌باد اسپارت و مردم هم....

سپاه 300 نفري اسپارت آماده‌ي دفاع از کيان خود است. طلوع آفتاب چهره‌ي همه را طلايي کرده. فضاي فيلم احساس خاصي را منتقل مي‌کند. همه مي‌دانند که اين راه آخر هست. بايد مقابل زور و ظلم و ستم و تجاوز ايستاد. پادشاه با همسرش خداحافظي مي‌کند. خداحافظي‌اي از جنس فيلم گلادياتور. از اين جنس که من حاضر نيست نام دنيا را به ننگ کشور و ... بفروشم. همسر پادشاه با وجود اين که از جنگ بي‌فرجام راضي نيست ولي سپر پادشاه را با تحکم به او مي‌دهد و ثابت مي‌کنه که پشت تمام مردان موفق يک زن موفق هست. پسر پادشاه به پدرش مي‌گويد که ما را از تاريکي نجات دهيد. سپاه با پاي پياده و تنها با يک سپر و يک نيزه به سمت دره‌ي مشهور حرکت مي‌کند. چندين سپاه مي‌خواند به سپاه 300 نفري اسپارت بپيوندند ولي پادشاه قبول نمي‌کند. فقط يک سپاه را که از قضا چند ده‌نفر هم بيشتر نيستند را مي‌پذيرد (بي‌اختيار ياد امام حسين و سپاه يزيد مي‌افتم. امام با 72 نفر جنگيد، نه براي پيروزي که براي انسانيت. براي نشون دادن حقارت يزيديان. براي اثبات حقانيت خودش و براي هزارتا چيز خوب ديگه. تو سپاه امام جووناي زير 20 سال بودن. برادرزاده‌ها و برادرها. زن‌ها و بچه‌ها. آخ که چه جنگ نابرابري بود).

طرف ديگر داستان مردي است بلند قد. ارتفاعي نزديک به 5/2 متر. هيولاوار (با خشونتي که منو ياد روي کين (هافبک تيم منچستر و تيم ملي ايرلند) مي‌اندازه). با قيافه‌ي حريصانه و جاه‌طلبانه به کوهي مخوف مي‌رود. در غاري دهشت و تاريک منتظر مي‌ماند. گوژپشتي با خال‌هاي درشت و زشت بر روي صورت، کلاهي شبيه به آدمک‌هاي هالوين، صدايي خشک و بي‌روح وارد دخمه‌اي مي‌شود. چند گوژپشت ديگر هم وارد دخمه مي‌شوند. متوجه مي‌شوم که آن آدم هيولا همان خشايار هست و اين گوژپشت‌ها هم تصميم‌گيرندگان هستند. خشايار طرح حمله به اسپارت را به آن‌ها مي‌دهد. همه مخالفند. خشايار کيسه‌ي زري به آن‌ها مي‌دهد. نظرشان عوض مي‌شود و خشايار به جنگ نور و پاکي و عدالت و ... مي‌رود (خواهشمند است که به هيچ عنوان متصور نشويد که اين گوژپشت‌هاي زشت و پول‌پرست تصميم‌گيرندگان نهايي قوم پارس هستند و تصور نکنيد که اين پيران کوچک‌ترين شباهتي به رهبر و رئيس مجمع تشخيص مصلحت و علماي قم و... دارند).

من بقيه‌ي فيلم را نديدم ولي چند صحنه را ديدم که برايتان تعريف مي‌کنم:

1- نخستين صحنه وقتي هست که سپاه اسپارت به تنگه‌ي معروف مي‌رسد. سپاه پارس با بي‌نهايت کشتي به ساحل مي‌رود. ناگهان توفان به پا مي‌شود. توفان که عامل آغاز و پايان آن انسان نيست (عامل توفان تو فرهنگ قديم خدا هست، نه بشر. پس خدا هم تو اين جنگ دخيل هست). تعداد زيادي از کشتي‌هاي پارسيان غرق مي‌شود.

2- صحنه‌ي بعد جنگ نابرابري است که اسپارتي‌ها با پارسي‌ها دارند. هزاران تيرانداز شروع به تيراندازي مي‌کنند. باران تير مي‌باره. ولي درايت اسپارتي‌ها باعث مي‌شود که هيچ کشته‌اي نداشته باشند. 300 قرمز پوش ميهن‌پرست، در مقابل هزاران نفر. اسپارتي‌ها با درايت تنگه را مي‌بندند. با دفاع هر اسپارتي در مقابل حمله‌ي صدها پارسي، ده‌ها نفر از آن‌ها (پارسي‌ها) مي‌ميرند. آن‌قدر مي‌ميرند تا اين که شب فرا مي‌رسد.

3- شب. کاخ همراه خشايار. عيش و نوش. فارغ از صد‌ها کشته و مجروح. زنان هرزه. پادشاه عياش و ... (اين ... رو به خاطر معذوريت اخلاقي گذاشتم). در مقابل سپاه اسپارت در فکر دلاوران مجروح و کشته. به فکر درد و رنج انساني. يکي از گوژپشت‌هاي مخوف به پادشاه يادآوري مي‌کند که اينجا ميدان جنگ است، نه ... (اين ... هم از همون جنسه). پادشاه تازه به فکر شکست سنگيني که خورده است مي‌افتد.

4- روز آخر. جنگ نابرابر غير انسان‌ها با انسان‌هاي ميهن‌پرست. پارسي‌هايي که در نبرد انسان-انسان شکست خورده‌اند، تصميم گرفته‌اند که به هر حيله‌اي اسپارتي‌ها را شکست بدهند. از فيل و کرگدن و هر حيواني استفاده مي‌کنند. نبرد غيرانسان-انسان هم جواب نمي‌دهد، پس به جنگ جادو-انسان رو مي‌آورند. مشتي جادوگر شياد با چيزي شبيه به نارنجک و کاربردي شبيه به بمب اتم به ميدان جنگ مي‌آيند تا اسپارتي‌ها را شکست دهند. اين 300 نفر با يک سپر و يک نيزه همه‌ي اين فتنه‌ها را خنثي مي‌کنند. مکعبي متحرک . وارد کارزار نبرد مي‌شود. جسمي به ارتفاع چند برابر خشايار. سياه و با نوارهاي سپيد (که يادآور علامت‌هاي راهنمايي و رانندگي بر روي جاده و کناره‌ي بلوارها هست). تزئين اين جسم که به نظر مي‌رسد تخت و بارگاه خشايار هست، دو گاو از نوع گاوهاي تخت جمشيد و دو سر شير که به فاصله از آن دو گاو قرار دارند، هست. خشايار با عصبانيت از تخت و بارگاه پايين مي‌آيد. زماني که به نزديکي زمين مي‌رسد چند نفر به ترتيب خم مي‌شوند تا او با پا گذاشتن بر پشت آن‌ها به زمين برسد. به زمين مي‌رسد و با اسپارت درگير مي‌شود. قد اسپارت تا سينه‌ي خشايار هست. خشايار از او مي‌خواهد که تسليم شود. اما اسپارت که نه از قد و قامت او هراسي دارد و نه از کلام تهديدآميز و خشن او، نمي‌پذيرد. نمي‌پذيرد که جانش را با حقارت و وطن‌فروشي معامله کند. خشايار با عصبانيت زمين را ترک مي‌کند و به عرش مي‌رود. درگيري دوباره شروع مي‌شود. دو اسپارتي صدها ايراني را مي‌کشند. وقتي به رجز خواني مشغول هستند و هيچ توجهي به نبرد ندارند يک ايراني سوار بر اسب با ناجوانمردي تمام و خشونت سر او را از تنش جدا مي‌کند. پس از چند لحظه سپاه اسپارت متشنج مي‌شود. ايرانيان به آن‌ها حمله مي‌کنند و اسپارت که از کشته‌شدن يک دلاور خشمگين است با بي‌احتياط به سمت او مي‌دود. هر آن کس را که جلو خود مي‌بيند با دست و شمشير و نيزه و سپر مي‌کشد. به او مي‌رسد. بر سر از بدن‌جدايش مي‌گريد (اين فرد نه عباس هست و نه حسين. اين سپاه هم سپاه 72 نفره‌ي حسين نيست که در برابر يزيد بايستد. اشتباه نکنيد. فرقي است بين اين و آن). اما جنگ نه شرم دارد و نه مردانگي را مي‌پذيرد. جنگ ادامه پيدا مي‌کند. آخرين بازمانده‌ها‌ي سپاه اسپارت مانده‌اند. تسليم نمي‌شود. حاضر نيست ننگ دنيا را به جان بي‌ارزشش ببخشد. اسپارت، خشايار را مي‌بيند که بر تخت پادشاهي تکيه زده. به او حمله مي‌کند ولي با ديدن ارتفاع تخت راه ديگري را پيش مي‌گيرد. نيزه‌اش را با تمام نيرو به سمت او پرت مي‌کند. نيزه گوش خشايار را زخمي مي‌کند. خشايار که از اين واقعه عصباني است دستور حمله‌ي مضاعف را مي‌دهد. خداحافظ اسپارت... . اسپارت با صدها تيرٍ کمانٍ ايرانيان رخت از دنيا بست ولي تا آخرين قطره‌ي خون اجازه‌ي تجاوز به خاک اسپارت را نداد...

همين. به همين سادگي. به همين رواني. به همين غم‌انگيزي. مٌرد چرا که مي‌بايست قهرمان باقي مي‌ماند. مرد تا ذهن ما او را فراموش نکند. چون رستم در چاه شغاد. مفصران بسياري گفته‌اند که رستم مي‌توانست شغاد را بکشد ولي چنين نکرد. اگر رستم زنده بود، اين گونه محبوب مي‌ماند؟ سهراب چه‌طور؟ سياوش؟ شريعتي؟ جهان‌آرا؟ اميرکبير؟ گلسرخي؟ حلاج؟ تختي؟ نه. راز جاودانگي در زندگي ابدي نيست. در خدمت است. خدمت در راه هدف مقدس. هدف تحسين شونده. هدف متعالي. هدف انسان‌دوستانه. هدف همگاني و عدالت محور. من و تو حق داريم که به اين فيلم اعتراض کنيم. حق داريم داد بزنيم که کورش نماد صلح و دوستي هست. حق داريم عصباني بشويم ولي تا کي؟

خليج فارس. جزيره‌هاي ابوموسي، تنب بزرگ و کوچک. پناه دادن به القاعده. حمايت از طالبان. محور شرارت. تاجکستان، مهد تمدن آريايي. اسکندر، ناجي دنيا. ايراني، نماد خشونت و وحشي‌گري. انرژي هسته‌اي حق مسلم ابرقدرت‌ها، نه ايران شرور. باز هم هستند نمونه‌هاي از اين بي‌شرمي‌ها. هستند چند روز جنجال ما و سکوت آن‌ها ولي تا کي؟

فکر نمي‌کنيد که اين‌ها بيش‌تر گمراه کننده‌ي ما هستند تا بيان واقعيت؟ توجه داشته‌ايد که همه‌ي اين قضيه‌ها با بحث هسته‌اي شدن ايران شروع شدند؟ يادتان هست که ايران در حمله‌ي آمريکا به افغانستان چه موضع منطقي‌اي گرفت و پاسخ آن چه شد؟ بگذريم قصد بحث سياسي ندارم. بحث، بحث فرهنگي است. بحث هاليودي است که با تمام انرژي به جنگ فرهنگ بومي آمده. نه فقط ايران که تمام دنيا. مي‌دانيد که بيشترين بيننده‌ي فيلم‌هاي غيربومي چه کشورهايي هستند؟ مي‌دانيد دولت مرکزي ناکارآمدي که توان حفظ فرهنگ بومي خود را ندارد چه سرنوشتي خواهد داشت؟ مي‌دانيد نتيجه‌ي بي‌توجهي به گذشته‌ي غني فرهنگ‌هاي کهن چه مي‌شود؟ مي‌دانيد...

فرهنگ ما قدمتي چند هزار ساله دارد و تحقيقاتي نيز نشان داده است که عمر سرزمين ما به تاريخ انسان برمي‌گردد. شکوه تمدن ما از آغاز دوره‌ي هخامنشيان هست تا شروع دوره‌ي رنسانس. هر چند فراز و نشيب‌هايي دارد ولي موفق است. حتماً مي‌دانيد که مسلمانان صدر اسلام و به ويژه ايرانيان بودند که با صدور علم به اروپا باعث رنسانس شدند. اروپايي که منهاي رم، نه تمدني داشت و نه فرهنگي. اروپايي که به جز قلعه‌ي پادشاه هيچ نداشت. اروپايي که نه جاده داشت، نه خانه، نه حمام، نه شهر و نه ... . اروپا با رنسانس به جايگاه امروزيش رسيد. رنسانسي که صدها سال طول کشيد. ولي اروپا با تمام بي‌فرهنگيش تن به خفت جايگزيني فرهنگش را نداد. فرهنگش را اصلاح کرد اما تعويض نه.

ما چه مي‌کنيم؟ مي‌فروشيم؟ به چه قيمتي؟ با چه هدفي؟ اصلاً مي‌دانيم که در حال تعويض فرهنگمان هستيم؟ معروفيم به ميهن‌پرستي. معروفيم به ناسيوناليست افراطي ولي واقعاً ما از فرهنگ خود چه مي‌دانيم؟ به جز تخت‌جمشيد و پاسارگاد که صرفاً مشتي سنگ و خاک (هر چند زيبا و با قدمت) هستند، چيز ديگري از تاريخمان مي‌دانيم؟ مي‌دانيم که مراسم چهارشنبه‌سوري چه هست؟ مي‌دانيم که رسم ديد و بازديد عيد براي چيست؟ مي‌دانيم اسفندگان چه روزي است؟ مي‌دانيم 13 به در براي چه بوده؟ مي‌دانيم رسم نان و نمک خوردن براي چيست؟ مي‌دانيم رستم و اسفنديار و عيار و ليلي و فرهاد و ... که هستند؟ مي‌دانيم چه تفاوتي ميان سياوشون و دهه‌ي محرم هست؟ نه. ما هيچ نمي‌دانيم. نمي‌دانيم که ولنتاين و اسپايدرمن نقاب‌هايي مهاجم و مخرب براي فرهنگ ما هستند. نمي‌دانيم که آرش تمام وجود خود را در تير نهاد تا فرهنگ‌مان را حفظ کند، نه خاک‌مان را. نمي‌دانيم که حمايت ايرانيان از خلافت امام علي (صرفاً از ديدگاه سياسي-اجتماعي به قضيه نگاه کنيد) از سر عشق به اسلام نبود بلکه براي آزادي از يوغ فرهنگ بي‌بهاي عرب‌ها بود. نمي‌دانيم که سلسله‌ي هخامنشيان سردم‌دار تمدني نو بود با تکيه بر کرامت انساني، نه سازنده‌ي تخت جمشيد و ... . نمي‌دانيم که رستم و ... واقعيت‌هايي هستند اغراق شده براي حفظ فرهنگ ايراني، نه جايگزين کردن رستم و ... با افسانه‌هاي دروغين اسپايدرمن و بت‌من و سوپرمن و ... . نمي‌دانيم که دين زرتشت و اسلام با هم‌ساني‌هاي فوق‌العاده براي برابري انسان‌هاي زمين آمده‌اند، نه براي تقابل آيين باستاني قوم پارس با اسلام مرتجع و طالباني متعلق به عرب‌هاي سوسمارخور. نمي‌دانيم که محمد و علي و ... والا انسان‌هايي‌اند که فقط دفاع کردند، نه حمله. نمي‌دانيم که روزگاران درازي پدران ما آرزوي تبديل حکومت سلطنتي به سلطنتي مشروطه يا مردم‌سالار را داشتند، نه حکومت دموکرات غيربومي نامنتبق با فرهنگمان را. ما هيچ نمي‌دانيم. چرا؟

تاريخ را مرور مي‌کنم. برگ مي‌زنم. برگ مي‌زنم. سراسر افتخار هست. سراسر غرور. مي‌جنگيم. حمله مي‌کنيم و گاه دفاع. امروز حمله و تجاوز، غيرانساني است. منافات دارد با منشور حقوق بشر. منافات دارد با کرامت انساني. امروز برابر نبود حقوق زن و مرد يک بي‌تمدني محض است. امروز بي‌توجهي به راي مردم نشانه‌ي زورگويي و خودکامگي دولت است. امروز بي‌توجهي به حقوق‌شهروندي يعني زير پا گذاشتن انسانيت. ولي آيا ديروز هم اين‌گونه بوده؟ آيا در 1400 سال پيش هم حق زن و مرد برابر بوده؟ آيا در آن زمان زنده‌به‌گور نکردن دختران يک اقدام شجاعانه و متمدنانه نبوده؟ آيا در زماني که زندگي يعني جان دادن براي اعلي‌حضرت، رعايت حقوق کارگران (چه ايراني و چه غير ايراني) مظهر روشن‌فکري و حقوق بشر نبوده است؟ آيا در زماني که سراسر دنيا در فکر حفظ سلطنت خود بودند و کشورگشايي، ساختن سد و رصد ستارگان و لوله‌کشي آب و پايه‌ريزي شيوه‌ي اداره براي يک کشور کاري بيهوده بوده است؟ آيا قراردادن ابتداي بهار به عنوان مبدا تاريخ و تعيين 365 روز و 6 ساعت به عنوان تعداد روزهاي سال در زماني که کشورگشايي دغدغه‌ي هر دولتي بود جنگ‌طلبي را مي‌رساند؟

خيلي دوست داشتم که مردم به جاي تعصب کورکورانه فکر مي‌کردند که چرا ما متمدن بوديم؟ نمي‌دانم که چرا اسلام خوره‌ي جان ما شده است؟ که چرا اسلام بر هم زننده‌ي شکوه تمدن آريايي است؟ که چرا انقلاب 57 واژگون‌کننده‌ي تمدن 2500 ساله‌ي شاهنشاهي است؟ -ما مردمي گله‌اي هستيم. توجه کنيد که توده‌اي نيستيم، گله‌اي هستيم. تا به حال شده است که به گله‌ي گاو يا گوسفندي توجه کنيد؟ اگر دقت کنيد متوجه مي‌شويد که همه‌ي گله به دنبال گاو يا گوسفندي که در جلوي گله حرکت مي‌کند، پيش مي‌روند. بدون توجه به نوع مسير. اگر اين قضيه را دنبال کنيد خواهيد ديد که گاه گله دور خواهد زد و گاه به پرتگاه خواهد رفت و ... . گاهي نيز به زور سگ گله يا چوپان تغيير مسير مي‌دهيم و گاهي گرفتار گرگ مي‌شود. صرفاً چند مثال معاصر مي‌زنم تا متوجه شويد که چرا اين‌گون تشبيه مي‌کنم:

1. در کودتاي 28 مرداد 1332: دکتر مصدق و آيت‌الله کاشاني جلو گله (رهبر) بودند و محمدرضا پهلوي و ارتش سگ گله بودند و سياست هدايت کننده (که بعضي با استناد به مدارکي مستدل معتقدند، آمريکا بوده) چوپان بود و گرگ گله هم استعمار وامپرياليسم بود.

2. در انقلاب 1357 و انتخابات 1358: اسلام‌گرايان به نمايندگي امام خميني جلودار گله بودند و خوشبختانه در اين قضيه سگ و چوپان نداشتيم ولي گرگ گله نظام تاريخ مصرف گذشته‌ي شاهنشاهي بود و امپرياليسم.

3. در خرداد 1376: محمد خاتمي جلو‌دار گله بود، ناطق‌نوري گرگ گله بود و خوشبختانه در اين قضيه هم با کمي تساهل سگ و چوپان نداشتيم.

4. در 18 تير 1378: روزنامه‌هاي اصلاح طلب به نمايندگي روزنامه‌ي سلام جلودار گله بودند، دانشجويان دانشگاه‌هاي زير نظر وزارت علوم خود گله، چماق‌داران سگ گله و سياست‌مداران اصلاح‌طلب و غيراصلاح‌طلب هم چوپان بودند.

5. در قضيه‌ي افشاي نيروهاي اطلاعاتي موازي (قتل‌هاي زنجيره‌اي): اکبر گنجي جلودار گله بود، روزنامه‌ها خود گله، نيروهاي اطلاعاتي موازي سگ گله و دولت خاتمي چوپان بود.

6. انتخابات دور نهم رياست جمهوري: شعارهاي تبليغاتي جلودار گله، هاشمي رفسنجاني گرگ‌نمايي بود براي گله و نيروهاي بسيج و سپاه سگ گله بودند.

در تمامي اين مثال‌ها نتيجه موفقيت‌آميز نبوده. بعضي موفق(خرداد 76)، بعضي ناموفق(انتخابات نهم) و بعضي افتادن در چاه(18 تير 78) بوده است اما مي‌بينيد که ما گله‌وار زندگي کرده‌ايم. ما مي‌دانيم که چرا به ناطق‌نوري راي نداديم اما نمي‌دانيم که چرا به خاتمي راي داديم. از آن‌هايي که به خاتمي راي دادند بپرسيد که برنامه‌هايي که خاتمي ارائه داده بود چه بودند؟ بپرسيد که آيا در دور دوم رياست جمهوري‌اش چرا به او راي دادند؟ اصلاً دولت او در دور دوم به وعده‌هايش تا چه عمل کرد که دوباره به او راي داديد؟ مطمئن باشيد که جوابي سربالا خواهيد شنيد. مطمئن باشيد که هيچ‌کس نمي‌داند خاتمي در انجام چه اموري (که وعده داده بود) موفق بود و در کدام نه. به خوبي به ياد دارم که در زمان انتخابات هشتم رياست جمهوري خاتمي 19 ميليون راي آورد که با جامعه‌شناسي‌اي سردستي مي‌بينيم که درصدي از مردم (به خصوص آن‌هايي که در طبقه‌ي پرولتاريا هستند) به او راي دادند، چرا که او سيدي معمم بود. درصدي به خاطر ژست روشن‌فکرانه‌ي او. درصدي به خاطر گريه‌اش در مصاحبه‌ي مطبوعاتي. درصدي به خاطر هيجان‌هاي جو آن زمان. کاش مي‌شد آمار گرفت که چند درصد مردم نه به چهره، نه به نام و سمت، نه به خاطر هيجان و نه به خاطر ... به او راي دادند. کاش مي‌شد آمار گرفت که چند درصد مردم به برنامه و عملکردش راي دادند.

با توجه به افتخاري که داشتم و براي ستاد انتخاباتي او (سيد محمد خاتمي) فعاليت مي‌کردم، مشاهده‌هاي من تداوم حرکت گله‌اي مردم بود. عده‌اي راي نمي‌دادند چون او به وعده‌هايش عمل نکرده بود. سئوال مي‌پرسيدم کدام وعده؟ ولي جوابي نمي‌شنيدم. عده‌اي راي مي‌دادند چون او يکي از خوش‌تيپ‌ترين نامزدان بود و عده‌اي به اين خاطر که جاسبي و توکلي راي نياورند. جالب بود که خاتمي هيچ وعده‌اي براي بهبود وضعيت اقتصادي نداده بود ولي کارنامه‌ي درخشاني در اين زمينه داشت (کاهش نرخ بي‌کاري از بيست و اندي درصد به 12درصد، کاهش تورم از 47درصد به 15.5 درصد، پرداخت بدهي چهل واندي ميليون دلاري ايران، افتتاح صندوق ذخيره‌ي ارزي و ...) و بيشتر مخالفان او معتقد بودند که وي به وعده‌هاي اقتصادي خود عمل نکرده است. اين‌ها همه نشان از ناآگاهي مردم دارد که نتيجه‌ي آن زندگي گله‌وار است.

خب به موضوع اصلي برگرديم. موضوع را آن قدر پيچ در پيچ کردم که ممکن است رشته‌ي افکارتان در هم تنيده باشد. پس کل بحث را مروري کوتاه مي‌کنيم: با توضيح تفصيلي فيلم 300 شروع کرديم و بحث را به هجوم فرهنگي غرب بي‌فرهنگ به شرق رسانديم. به دنبال دليلي براي پذيرش فرهنگ نوظهور غرب توسط شرقياني بوديم که خود غني بودند اما مجذوب زرق و برق شرقي فرهنگ غرب بودند. مثالي‌هايي از ايران ارائه شد تا بتوان معلول اين نوع رفتار (زندگي گله‌وار) را فهميد و در پايان به عامل زندگي گله‌وار (ناآگاهي) رسيديم. اکنون مي‌خواهيم به عامل (ناآگاهي) بپردازيم و نتيجه‌ي زندگي گله‌وار را بررسي کنيم و ببينيم که ادعاي هجوم فرهنگي درست است يا خير. به اقدامات دولت‌ها براي مقابله با آن‌چه تهاجم فرهنگي خوانده مي‌شود بپردازيم و بنيادي‌تر از آن هدف از اين اقدام‌ها را بررسي کنيم.



P.-S. طبق معمول خوش‌شانسي‌هاي من، از اين‌جا به بعد مقاله‌ام بنا به دليلي نامعلوم پاک شده و به هيچ عنوان ذهنم ياري دوباره نويسي آن را ندارد چون الآن ساعت 3 بامداد 16 فروردين 86 است و من نزديک به 4 ساعت ديگر شيراز را ترک مي‌کنم و جالب‌تر اين که وسايلم در وسط اتاق پهن است و من قصد دارم بدون هيچ هويتي به آن‌جا بروم چون تمام کارت شناسايي‌هايم، حتا شناس‌نامه‌ام گم شده است. مطمئنم که تا 15 روز آينده امکان استفاده از اينترنت را نخواهم داشت. به هر حال نزديک به هيمن قدر مطلبم که تا اين‌جا نوشته بودم پريد و ... کاشکي اين همه شب‌زنده‌داري نکشيده بودم و نمي‌نوشتم. شايد وقتي ديگر نوشتم... فعلاً تا بعد. دعا کنيد که چندتا مشکل کوچولوي من حل بشوند تا با فراغ بال بيشتري بنويسم.......

Bookmark with:

Deli.cio.us    Digg    reddit    Facebook    StumbleUpon    Newsvine
پيام‌ها
مشخصات شما:
گاواتار فعال هست.
پيام:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
جلوگيري از پيام هرز:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.