|
شعر گون
|
|
شنبه ، 19 آبان 1386 ، 21:30 |
|
تازه از خواب برخواسته ام
با صدای اصابت اشکانت بر قلب آخته ام
تو رفتی ....
این کودک شرمنده را
ببخش
عشقت را دریغ نکن
لااقل ((شین))ش را
با آن جمله ها خواهم ساخت
تو که میدانی
تنها کلمه ای که به یاد دارم
شیرین است
عشقت را دریغ نکن
لااقل ((شین))ش را....
|
|
|
شعر گون
|
|
شنبه ، 19 آبان 1386 ، 21:30 |
|
این چشم ها و این همه نگاه اشک آلود
برای تو...
این زبان و این همه دوستت دارم
برای تو...
این ذهن و این همه شعر عاشقانه
برای تو...
این قلب و این همه سرخی
فدای تو...
دیگر هیچ ندارم
تمام دارایی ام همین است:
دو دست و دو چشم و یک قلب
کاش داسی می داشتم
تا هر شب برای تو از آسمان
ستاره و ماه می چیدم.
کاش درختی می بود
تا هر صبح برای تو
انار سینه می شکافت.
تا کلبه ای می داشتم
تا هر عصر
در عیوان رو به دشتش
چشم در چشم تو
فنجان چای که
گرما از قلبت می گیرد را
می نوشیدم
لبان پر مهرت را
می بوسیدم
پیراهن عطراگین پر مهرت را
می بوییدم
و دستانت
{ گل های رازقی سپید
در بینهایت ملکوتی}
را به سان کودکی میفشردم
آن گاه تو می ماندی....
|
|
شعر گون
|
|
چهارشنبه ، 2 آبان 1386 ، 21:30 |
|
بی تو چون خوابم
با تو چون رویا
بی تو چون آبم
با تو چون دریا
آی ای بینهایت!
ببین...
دستانم را بگیر
ببین که می لرزند
این همان دستانی است که
فریادها زده و خروش ها برآورده
دستانت را می گیرم
مثل همیشه گرم و لطیف اند
...
پ.ن:
ادامه نداره.. نمی تونم توصیف کنم. نمی تونم بگم که دستای تو چقدر آرامش بخش اند. چقدر مست کننده اند.
هی نایاب ترین!
بی تو خواهم مرد
ببین...
|
|
شعر گون
|
|
سه شنبه ، 17 مهر 1386 ، 21:30 |
|
باز هم برای تو که همیشه دوست داشتنی هستی
****
دیشب خواب تو را دیدم
به وسعت باران بودی:
آبی
روان
شفاف
دستان مرا
[که همیشه غرق خواهشند]
گرفتی
به خانه ات دعوتم کردی
ولی مرا راهی به آن جا نیست...
قلب سرخ می خواهد
و روح بارانی
من همین جا
پشت همین در طلایی
در این پاییز رویایی
می مانم تا
تو باز رخ بنمایی
ای باران من...
|
|
شعر گون
|
|
يكشنبه ، 15 مهر 1386 ، 14:00 |
|
منم فرهاد در پی معشوق [شیرینترین تلخی دنیا] تمام بیستون را تیشه کشیدم تمام شد... اما تو نبودی نه نشانی و نه نامی شیرین! ای زیباترین نیمهی پایانی فصل طلایی ای سرخترین... دوباره مرا به بند کدام وسعتت کشیدهای؟ رفتی و من با صدای خش خش عابران بر سنگفرش زندگی در هجوم پر تردد عروسکان کوکی آرام آرام تو را گم کردم.... باد بود و پاییز تو بودی و زیبایی برگان زرد طلایی و درخشش آفتابگون چشمان تو و من در این سکوت رویایی بی حضور دستان همواره گرم تو لبان همیشه خندان تو و نگاه معصومانهات به تلخترین مزهی گس دنیا رسیدم... ××× وای! چه کابوس دهشت نابههنگامی تو هنوز هم هستی هنوز هم من تو را دوستت میدارم پس چرا نمیخندی ای شیرینترین؟ بگو بگو کدام کوه را باید به تیشه بیاسایم؟ منم فرهاد فرهاد کوه کن عاشقترین عاشقها... ------------------------------------------ تقدیم به تو ای شیرینترین اتفاق که همیشه مرا به وسعت بیپایانت راه دادی...
|
|
|
|
|
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>
|
|
صفحه 8 از 13 |