Ali Nikooee (namnamir) in Twitter Ali Nikooee (namnamir) in Facebook Ali Nikooee (namnamir) in Google Reader Ali Nikooee (namnamir) in Flickr Ali Nikooee (namnamir) in Feedburner Ali Nikooee (namnamir) in Friendfeed Ali Nikooee (namnamir) in Youtube Ali Nikooee (namnamir) in Yahoo answers
تشيع صفوي و تشيع علوي / دكتر علي شريعتي مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
پنجشنبه ، 12 آذر 1388 ، 12:14

اين روزها هم مثل بقيه‌ي روزها هست. يك اتفاق مهم افتاد: تونستم از خرابه‌اي به نام دانشگاه بيرجند فارغ‌التحصيل بشم و اتفاق خوب ديگه اينه كه دارم مي‌رم شيراز. توي مسير برگشت از بيرجند سخنراني‌اي گوش دادم به نام «شيعه علوي و شيعه صفوي»، از سخنراني‌هاي دكتر شريعتي. جاهايي از سخنراني، من رو به وجد آورد. خواندن يا گوش دادن اين سخنراني رو به هر كسي پيشنهاد مي‌دم. كاش انقلابي‌ها، پيش از انقلاب مي‌شنيدند تا شايد اتفاق‌هاي بد پس از انقلاب كه تا امروز هم ادامه داره رخ نمي‌داد. حالا هم اين رو به همه پيشنهاد مي‌دم به همه‌ي كنشگران جنبش سبز تا وقتي كه جنبش به نتيجه رسيد تكرار اشتباه نكنيم...

ادامه مطلب...
 
از 13 آبان تا 16 آذر، دهه‌ي محرم و 22 بهمن مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
پنجشنبه ، 14 آبان 1388 ، 14:56

اين كه تو اين مملكت گل و بلبل ما هر چيزي يه دليل بي‌ربطي داره، درست... اين كه هر كاري تهش به سياست مي‌رسه، درست... اين كه يه روزي، يه عده‌اي، سر يه چيزي، با يه عده‌ي ديگه ممكنه دعواشون بشه، درست... اين كه يه جايي، يه كسي، يه چيزي بگه هم درست... اما چرا 13 آبان؟

ادامه مطلب...
 
روزهاي خاكستري مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
پنجشنبه ، 16 مهر 1388 ، 16:45

از يك ماه و اندي پيش كه رفتم شمال‌گردي، قم و اصفهان رو هم گشتم. سه‌شنبه ساعت 3 صبح از فاز دوم شمال‌گردي برگشتم و شنبه صبح هم دارم مي‌رم فاز سوم شمال‌گردي اما اين بار نه گيلان. مي‌رم استان گلستان...

23 شهريور فرستادنم قم. شهر كوچيكي هست. خوشم نيومد. حس كردم همه دنبال كلاه‌برداري هستند. نقش راننده تاكسي كلاش و فروشنده كلاه‌بردار و آزمايشگاه بي در و پيكري كه رفته بودم كاراشون رو انجام بدم تو اين حس خيلي پررنگه. شب برگشتم تهران. تو راه بهم زنگ زدن كه صبح يك راست مي‌ري اصفهان.

ادامه مطلب...
 
رشت - انزلی - سردشت 3 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
پنجشنبه ، 5 شهریور 1388 ، 13:59

امروز 5 شهريور 1388 هست. ساعت 3 صبح رسيدم تهران. هنوز خستگي سفر تو تنم هست. شركت از ماموريت من راضي هست اما خودم نه. بايد تمام كار رو انجام مي‌دادم. رضايت شركت به از اين رو هست كه نزديك 3 ميليون توي گيلان فروش داشتم و نارضايتي من از اين رو هست كه نتونستم دستگاه «گاما» و «ميندري» رو نصب كنم...

روز 3 شهريور، زود از خواب پا شدم. بيش‌تر وقتم رو گذاشتم براي آزمايشگاه دكتر گيتي اميدواري. دستگاه «سيسمكس» رو نصب كردم. نرم‌افزارشون رو به روز كردم و ... تا طرفاي ظهر اون‌جا بودم. براي اتصال دستگاه وسيله كم اومد. قرار شد يه نفر بره خريد كنه و منم تو اين فاصله برم آزمايشگاه دكتر ابريشمي. همين جور شد. يه مشت خرده كار بود انجام دادم. با دستگاه «گاما» ور رفتم. بازم نشد. بي خيال شدم. ساعت 3 بود كه برگشتم آزمايشگاه اميدواري. بنا بود كه زود كارم تموم شه تا ساعت 6 برم بيمارستان بهشتي (آزمايشگاه بيمارستان بهشتي هم دست دكتر ابريشمي هست)... اما كارم تموم نشد. تا ساعت 11 شب اون‌جا بودم. افطار هم دست‌پخت خوب دكتر اميدواري رو خوردم. بي‌شك يه آدم فوق‌العاده هست: مدير خوب و موفق، كدبانو و شايد مادر و همسر خوب. به هر حال از اين آدما كم گير مي‌آد.

براي سيم‌كشي آقايي رو آوردن به نام «مجيد». سال‌ها كارهاي برقي خانم دكتر رو انجام مي‌داده. آدم جالبي بود. وقتي فهميد من روزه‌ام، مسخره‌ام كرد. گفت: «Religon is governmental force». تعجب كردم. از اون به بعد تنها انگليسي حرف مي‌زد. خيلي خوب و روان. منم به فارسي جواب مي‌دادم. بماند كه اون‌قدر تعريف كرد و گفت كه از كارام باز موندم. كارش كه تموم شد رفت. من موندم و نگهبان. تلوزيونش رو روشن كرد. اخبار از قسمت چهارم سريال طنز «دادگاه كودتاچيان براي جلوگيري از كودتا» رو نشون مي‌داد و اراجيف مي‌گفت. سعيد حجاريان رو كه ديدم دلم گرفت. چنان با آب و تاب متن استعفاش از حزب مشاركت -كه سعيد شريعتي مي‌خوندش- رو نشون مي‌داد كه انگار از حزب نازي استعفا داده. ننگ باد به شما رمالان و پست‌فطرتان كه ...

برگشتم «هتل ايران». ساعت 12 شب بود كه رسيدم. تنها تونستم بخوابم. ساعت 6:30 صبح بلند شدم و راه افتادم به سمت آزمايشگاه دكتر اميدواري. تا خورده كارها رو انجام دادم شد ساعت 9. براي دستگاه «ليايزن» مشكلي پيش اومد. حلش كردم. با دكتر درباره‌ي تارنما صحبت كردم و زدم بيرون. رفتم آزمايشگاه دكتر ابريشمي. اون‌جا هم يه سري خرده كار انجام دادم. حدود ساعت 7 عصر بود كه رفتم به سمت بيمارستان. نشد كاري انجام بدم چون رمز گذاشته بودن روي نرم‌افزار و فراموش كرده بودن. از فرصت استفاده كردم و ته و توي دستگاه «ميندري» رو در آوردم. چيني‌ها دارن كولاك مي‌كنن...

خلاصه ساعت 10 شب رسيدم رشت و زدم راه كه برسم تهران. حدود ساعت 3 صبح رسيدم.

 
رشت - انزلی - سردشت 2 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
پنجشنبه ، 5 شهریور 1388 ، 13:42
امشب... اشتباه نشه. شبه مهتاب نيست. ابرهاي خوشگل، آسمون رو بلعيدن. ماه نداريم. توي بالكن «هتل ايران» نشستم. انعكاس نور توي دريا رو تماشا مي‌كنم و مي‌نويسم. صداي «بوي پيراهن يوسف» اثر بسيار دوست‌داشتني «مجيد انتظامي» و البته آب‌جو طعم سيب «ايستك» هم منو همراهي مي‌كنن...
ادامه مطلب...
 
رشت - انزلی - سردشت 1 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
يكشنبه ، 1 شهریور 1388 ، 18:46

سفر. موضوع جالبي هست. سفرنامه. اين خيلي باحال‌تر از سفر هست. پي‌رو آن‌چه كه گفتم و اين كه من در مقام يك كارمند خوب بايد حرف گوش‌كن باشم، براي بار دوم در كم‌تر از يك ماه اومدم ماموريت به رشت. توي راه تصميم گرفتم بنويسم از اين سفر و هر سفر ديگه‌اي كه مي‌رم. برنامه‌ي سفرهاي بعدي توي چند هفته‌ي آينده اين هست (اگه تغيير نكنه): استان كرمان، ماهشهر و استان فارس.

و اما اين سفر...

ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 7